بیشتر چیزهایی که آزارمان میدهند، بزرگ و عجیب نیستند. اتفاقاً آنقدر معمولیاند که وسط شلوغی زندگی روزمره ما گم میشوند. کسی برایشان دل نمیسوزاند، کسی هم جدیشان نمیگیرد. نه اسم فاجعه رویشان میشود گذاشت، نه میشود گفت «هیچی نیست». همین معلق ماندن است که دردشان را ماندگار میکند. دردهایی که نه آدم را از پا میاندازند و نه رهایش میکنند؛ فقط هر روز همراهش هستند، بیسروصدا و سمج.
خیلی وقتها حالمان عادی نیست، اما عادی جواب میدهیم. نه از سر اینکه دروغ بگوییم، بیشتر از سر خستگی. توضیح دادن انرژی میخواهد و ما اغلب انرژیاش را نداریم. سادهتر است بگویی «خوبم» و رد شوی، تا اینکه بخواهی بگویی دقیقاً کجای زندگیات لنگ میزند. این «خوبم» گفتنهای مکرر کمکم تبدیل میشود به یک نقش؛ نقشی که بازیاش میکنیم تا بقیه راحت باشند، حتی اگر خودمان نباشیم.
خستگی، جزو برنامه
خسته بودن دیگر نشانهی یک روز بد نیست. آنقدر رایج شده که حتی توضیح هم لازم ندارد. صبح خستهای، عصر خستهتری و شب با همان خستگی فردا را برنامهریزی میکنی. نه کسی تعجب میکند، نه کسی پیگیری. خستگی آرامآرام میشود بخشی از هویت روزمره؛ چیزی که هست و باید با آن کنار آمد، نه چیزی که قرار است حل شود. خیلیها زندگی را در حالت «بعداً درست میشود» جلو میبرند. نه تصمیم جدی میگیرند، نه تغییر اساسی میدهند. همهچیز موقت است، اما این موقتها سالها طول میکشند. آدمها یاد میگیرند با شرایط کنار بیایند، حتی وقتی آن شرایط هیچ شباهتی به خواستههای اولیهشان ندارد. این کنار آمدن شاید در ظاهر منطقی باشد، اما وقتی طولانی میشود، جایش را به دلخوریِ خاموش میدهد.
آرزوهای بی صدا
کمتر کسی یکدفعه از رویاهایش دست میکشد. معمولاً آرام اتفاق میافتد. اول اولویتها عوض میشوند، بعد توقعها پایین میآیند و در نهایت آدم خوشحال میشود اگر اوضاع «بدتر نشود». نه اینکه این بد باشد، اما وقتی متوجه میشوی فاصلهی بین آنچه میخواستی و آنچه به آن راضی شدهای زیاد شده، یک درد آرام سراغت میآید؛ دردی که اسم مشخصی ندارد. صبر کردن گاهی انتخاب است، اما خیلی وقتها فقط عادتی است که یاد گرفتهایم. هر جا گیر میکنیم، میگوییم «فعلاً صبر کنیم». این «فعلاً» گاهی آنقدر کش میآید که تبدیل میشود به سبک زندگی. صبر، وقتی بدون هدف باشد، بیشتر شبیه معلق ماندن است تا آرامش. نه جلو میروی، نه برمیگردی، فقط منتظری چیزی عوض شود.
شوخیهای دردناک
ما بلدیم با شوخی از کنار خیلی چیزها رد شویم. شوخی میکنیم تا فضا سنگین نشود، تا لازم نباشد دقیق بگوییم چه چیزی اذیتمان میکند. طنز کمک میکند دوام بیاوریم، اما گاهی هم تبدیل میشود به سپری برای فرار از روبهرو شدن با واقعیت. میخندیم، اما ته خندهها یک سؤال بیجواب میماند. «ساده اما دردناک» اسم دردهایی است که نه بزرگاند، نه نمایشی، اما واقعیاند. دردهایی که اگر دیده نشوند، انباشته و سنگینتر میشوند. شاید قرار نیست همهچیز را یکدفعه حل کنیم، اما شاید بد نباشد بعضی چیزها را انکار نکنیم. پذیرفتن اینکه بعضی از این سادگیها واقعاً درد دارند، شاید اولین قدم باشد برای اینکه زندگی فقط قابلتحمل نباشد، بلکه کمی قابلزندگیتر شود.
بیشتر بخوانید:







